منوچهر خان حكيم
62
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
ده كه به عوض خون شوهر خود هلاك كنم . اسكندر گفت : من ايشان را به دست تو نخواهم داد كه والى تركان بگويد كه اسكندر ، دلاوران مرا به نامردى كشته است . امّا تو ساحرى و در كشتن ساحر مختار مىباشى . فرمود تا افغان جادو را به دست وى دادند ، آنگه او را به دار كشيده تيرباران كرد و سالارانى را كه غلام بود ، همه را مرخص نمود . [ كشته شدن الماس خان به دست كنيزك جادو ] اما از آن جانب الماس حرامزاده در برابر والى تركان سر فرود آورد و گفت : بانوى ختا ، شمّامه و دمّامه مرا فرستاد كه چند نفر از سالاران اسكندر را گرفته به خدمت او برم . از آن جمله ارسطوى حكيم را گرفتهام . اين بگفت و سر تا پا طلاپوش گرديده ، به ميدان آمد و مبارز طلبيد كه از صف سپاه منصور ، امير خان در برابر اسكندر سر فرود آورده سر راه بر الماس گرفت و شروع به نيزهورى كردند . چون ده دوازده طعن نيزه فيما بين ردّ و بدل شد ، يك بار گردى از روى هوا ساطع شد و بر دور آن دو مبارز گرديدن گرفت . يك بار ديدند كه مركب امير خان بىصاحب در ميان ميدان مىگردد و يال و كاكل به خون آغشته و بعد از لحظهاى بدن امير خان از آسمان افتاد كه آه از نهاد اسكندر برآمد ، كه طلاپوش ديگرباره مبارز طلبيد . سام ابن فريدون در برابر شاه كشورگير سر فرود آورد ، سر راه بر او گرفت و او نيز به طريق امير خان شد . اسكندر نهيب داده كه ميدان قرق است ، كه ميدان دارى از من است . در اين اثنا از جانب دشت گرد شد . سى علم نشانهء سىهزار كس نمودار شد كه نقابدار سفيدپوش رسيد . تا رسيدن ، لشكر خود را به يك جانب داشته ، هى بر مركب زده به ميدان آمد و سر راه بر طلاپوش گرفت و شمشير از غلاف كشيده ، نهيب بر او داد كه : بگير از دست من ، كه ساحر ملعون سپر در سر كشيد . نقابدار كوفت بر قبّهء سپرش كه سپرش قلم شد و [ شمشير ] چهار انگشت در كاسه سرش جاكرد . ساحر لعين به صورت گردبادى به روى هوا بدر رفت ، كه نقابدار دلاور تيرى به سوى او گشاده داده چنانكه بر بازوى او زد كه ترازو شد و آن كنيز از روى هوا رسيده لگدى بر ميان او زده كه بر زمين نقش بست و بر روى سينهء او نشست . دست و گردن او را بسته ، به خدمت